داغ پسرش را به جان خرید اما مادری را رها نکرد

داغ پسرش را به جان خرید اما مادری را رها نکرد

«علی، تو که می‌دانستی می‌خواهی شهید شوی، چرا نگذاشتی برای آخرین بار بغلت کنم؟» این جمله، بخشی از روایت خانم منصوره زین‌العابدین، مادر شهید علی حیدر‌زاده است؛ مادری که تنها ۱۰ روز مانده به تولد ۲۴ سالگی پسرش، ا…

۱۰ دقیقه مطالعه ۴ بازدید
۰

«علی، تو که می‌دانستی می‌خواهی شهید شوی، چرا نگذاشتی برای آخرین بار بغلت کنم؟» این جمله، بخشی از روایت خانم منصوره زین‌العابدین، مادر شهید علی حیدر‌زاده است؛ مادری که تنها ۱۰ روز مانده به تولد ۲۴ سالگی پسرش، او را در حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی از دست داد و پس از پنج روز جست‌و‌جو، تنها بخش کوچکی از پیکر فرزندش را به خاک سپرد.

خانم زین‌العابدین که سال‌هاست به‌عنوان مادریار بهزیستی از کودکان بی‌سرپرست و نیازمند درمان نگهداری می‌کند، در پنجمین قسمت از ویژه‌برنامه «سمفونی ایران» از روز‌های جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه، شهادت پسرش علی، دلتنگی‌های فرزندخوانده‌اش امیرعباس و تصمیمی گفت که حتی پس از شهادت فرزندش نیز از آن دست نکشید؛ ادامه مادری برای کودکانی که به آغوش خانواده نیاز دارند.

پسرم ۱۰ روز مانده به تولد ۲۴ سالگی‌اش شهید شد

منصوره زین‌العابدین در روایت شهادت فرزندش گفت: «علی‌آقا متولد ۲۲ اسفند ۱۳۸۰ بود و ۱۰ روز مانده بود به تولد ۲۴ سالگی‌اش. روز سوم جنگ، دو روز بعد از شهادت آقا، محل کارشان مورد اصابت موشک قرار گرفت و ایشان به همراه تعدادی از همکارانشان به شهادت رسیدند.»

او با اشاره به اینکه پسرش تنها دو ماه و نیم از دوران عقدش را پشت سر گذاشته بود، افزود: «قرار بود اردیبهشت‌ماه عروسی‌شان باشد. داشتیم خانه‌شان را آماده می‌کردیم که بروند سر خانه و زندگی خودشان. آرزو‌های زیادی برای علی داشتم؛ دوست داشتم دامادی‌اش، جوانی‌اش و بچه‌دارشدنش را ببینم.»

این مادر شهید درباره نخستین لحظات بی‌خبری از فرزندش توضیح داد: «آن روز همسر علی مرتب پیام می‌داد که از او خبر داری؟ هرچه تماس می‌گرفت، جواب نمی‌داد. به او می‌گفتم نگران نباش، حتماً نمی‌تواند صحبت کند.»

به گفته زین‌العابدین، نزدیک افطار، پدر همسر علی و همسر خودش برای پیگیری وضعیت او به محل کارش رفتند و کمی بعد تماس تلفنی همسرش، خبری را که هیچ مادری انتظار شنیدنش را ندارد، به او رساند.

او گفت: «نزدیک اذان مغرب بود که همسرم تماس گرفت. فقط یک جمله گفت؛ علی به آرزویش رسید.»

زین‌العابدین ادامه داد: «خودمان را به ساختمان رساندیم. از آن ساختمان هیچ‌چیز باقی نمانده بود؛ حتی یک تیرآهن سالم نبود. سه موشک به ساختمان اصابت کرده بود.»

پنج روز انتظار برای پیدا شدن پیکر علی؛ فقط تکه‌ای از پایش باقی مانده بود

مادر شهید علی با یادآوری پنج روز جست‌و‌جو برای یافتن پیکر فرزندش گفت: «من از همان روز اول می‌دانستم علی شهید شده، اما دیگران می‌گفتند شاید در بیمارستان باشد یا بیهوش شده باشد. گروه‌هایی تشکیل شده بود و بیمارستان‌ها و هلال‌احمر را می‌گشتند.»

او با اشاره به سختی بلاتکلیفی خانواده‌هایی که از سرنوشت عزیزانشان اطلاعی ندارند، افزود: «در آن پنج روز مدام به مادران شهدایی فکر می‌کردم که بعد از این‌همه سال هنوز چشم‌انتظار فرزندانشان هستند و نمی‌دانند شهید شده‌اند یا اسیر. این سردرگمی خیلی سخت است.»

به گفته زین‌العابدین، سرانجام پس از پنج روز و انجام آزمایش DNA، بخش کوچکی از پیکر علی شناسایی شد.

او درباره لحظه وداع با فرزندش گفت: «تنها جایی که توانستم شیون کنم، همان‌جا بود. می‌دانستم چه چیزی از علی پیدا شده و برایش یک پیکر فرضی درست کرده بودند. فقط قسمت کوچکی از پایش، از سر انگشتان تا قوزک پا، باقی مانده بود.»

این مادر شهید با بغض از حسرت آخرین آغوش فرزندش سخن گفت: «شب آخری که علی می‌خواست برود، دم در ایستاد و مکث کرد؛ انگار می‌خواست بیشتر ما را ببیند. همیشه می‌گویم علی، تو که می‌دانستی می‌خواهی شهید شوی، چرا نگذاشتی برای آخرین بار بغلت کنم؟»

آخرین آغوش مادر در میان صدای جنگنده‌ها و موشک‌ها

زین‌العابدین با توصیف لحظات خاکسپاری پسرش گفت که حتی هنگام وداع با پیکر او نیز حملات ادامه داشت و خانواده‌ها باید هرچه سریع‌تر محل را ترک می‌کردند.

او روایت کرد: «همان موقع داشتند موشک‌باران می‌کردند. بالای سرمان صدای جنگنده‌ها و موشک‌ها را می‌شنیدیم و مرتب می‌گفتند شهدا را به خاک بسپارید و محل را ترک کنید.»

این مادر شهید افزود: «به خانواده‌ام گفتم اگر نگذارید علی را بغل کنم، خودم می‌روم داخل مزارش می‌نشینم. باید اجازه بدهید برای آخرین بار بغلش کنم.»

زین‌العابدین ادامه داد: «یک عالمه پنبه و پارچه را بغل کردم، اما می‌دانستم بخشی از پیکر فرزندم در آن است. یاد کودکی‌اش افتادم که از نوزادی در آغوش خودم بزرگ شده بود. با تمام وجودم بغلش کردم و بوسیدمش.»

نوزادی که چند خانواده او را پس فرستادند؛ اما من با خدا عهد کردم رهایش نکنم

بخش دیگری از گفت‌وگوی منصوره زین‌العابدین در «سمفونی ایران» به فعالیت‌های داوطلبانه او در بهزیستی و نگهداری از کودکان دارای شرایط خاص اختصاص داشت.

او با اشاره به آغاز فعالیتش از طریق خانواده شهید سعید سیاح طاهری گفت که به پیشنهاد همسر این شهید به جمع داوطلبان شیرخوارگاه پیوسته و طی سه سال گذشته، پنج بار میزبان کودکان بهزیستی بوده است.

زین‌العابدین درباره روز‌های جنگ ۱۲ روزه توضیح داد: «وقتی حملات شروع شد و موشک‌هایی به نزدیکی مراکز بهزیستی اصابت کرد، تصمیم گرفتند بچه‌ها را از شیرخوارگاه‌ها خارج کنند. ما هم تصمیم گرفتیم در آن شرایط پناه یکی از کودکان باشیم.»

او در آن روز‌ها مسئولیت نگهداری از نوزادی یک‌ماهه را پذیرفت که به دلیل مشکلات جسمی و گریه‌های مداوم، پیش از آن چند خانواده از ادامه مراقبتش منصرف شده بودند.

این مادریار بهزیستی گفت: «بچه یک ماه و یک روزش بود و اتفاقاً روزی که او را تحویل گرفتم، روز تولدم بود. بعد‌ها فهمیدم چند خانواده او را برده و به خاطر گریه‌های شدیدش برگردانده بودند. حتی خانواده‌ای تا دم ماشین برده بود و دوباره منصرف شده بود.»

زین‌العابدین ادامه داد: «برای این بچه ۱۰ مدل شیرخشک عوض کردیم، چون با هیچ‌کدام سازگار نبود. مرتب او را به کلینیک و سونوگرافی می‌بردم. گاهی در ۲۴ ساعت فقط دو ساعت می‌خوابیدم و کارم به سرم‌زدن می‌کشید.»

او با بیان اینکه پس از پایان جنگ نیز حاضر به بازگرداندن نوزاد نشد، گفت: «همه می‌گفتند جنگ تمام شده و بچه را برگردان، اما من می‌گفتم اگر برگردانمش، دوباره خانواده دیگری می‌آید و ممکن است او را پس بفرستد. این نخواستن‌های مکرر آینده بچه را خراب می‌کند.»

این مادر شهید از عهدی گفت که در آن روز‌های دشوار با خدا بسته بود: «گفتم خدایا، من این بچه را پس نمی‌زنم، به شرطی که تو هم منِ بنده روسیاهت را پس نزنی و مراقبم باشی.»

هفت ماه مادری برای یک نوزاد؛ جدایی‌ای که دوباره او را راهی بیمارستان کرد

زین‌العابدین با اشاره به اینکه نوزاد تحت مراقبتش حدود هفت ماه در خانه آنها زندگی کرده بود، گفت: «از زمانی که آمد تا وقتی که گردن گرفت، غلت زد، چهار دست‌وپا رفت، دندان درآورد و کم‌کم با گرفتن مبل‌ها بلند شد، همه این لحظه‌ها را با هم تجربه کردیم.»

او افزود که با وجود پیشنهاد فرزندخواندگی، تصمیم گرفت این نوزاد به خانواده‌ای جوان‌تر و توانمندتر سپرده شود.

به گفته این مادریار، جدایی از کودک پس از هفت ماه مراقبت بسیار دشوار بود.

او گفت: «وقتی خودش پیش ما بود، از بی‌خوابی زیر سرم می‌رفتم، وقتی هم رفت از دلتنگی کارم به نوار قلب و سرم کشید. شب‌ها تا صبح گریه می‌کردم. خیلی دوستش داشتیم، اما می‌خواستم خانواده مناسبی داشته باشد.»

«داداش علی میاد»؛ بی‌قراری‌های امیرعباس برای برادر شهیدش

یکی از احساسی‌ترین بخش‌های گفت‌وگوی منصوره زین‌العابدین به امیرعباس، کودک دارای نیاز‌های ویژه‌ای اختصاص داشت که این خانواده او را از بهزیستی به فرزندخواندگی پذیرفته‌اند.

او درباره نخستین آشنایی با امیرعباس گفت: «روزی که وارد شیرخوارگاه شدم، بچه‌ها به سمتمان دویدند. امیرعباس دو سال و نیم داشت و نمی‌توانست صحبت کند. خودش را در آغوش من انداخت و از همان‌جا وابستگی ما شروع شد.»

زین‌العابدین توضیح داد که با موافقت همسر و فرزندانش، پس از طی مراحل قانونی، امیرعباس به جمع اعضای خانواده اضافه شد.

اما شهادت علی، برای امیرعباس نیز آغاز روز‌های دشواری بود؛ چراکه به گفته مادرش، علی بیش از دیگر اعضای خانواده با او ارتباط داشت و در امور درمانی و مراقبت از او کمک می‌کرد.

زین‌العابدین گفت: «وقتی امیرعباس بعد از شهادت علی به خانه برگشت، بنر عکس برادرش را دید. دوید سمتش، بغلش کرد و بوسید و گفت این علیِ منه، داداش علیِ من شهید شده.»

او ادامه داد: «هر وقت صدای در می‌آمد یا موتور می‌شنید، می‌دوید و می‌گفت داداش علی اومد. موقع غذا خوردن می‌گفت این غذا را برای داداش علی بگذارید، داداش علی می‌آید.»

مادر امیرعباس با اشاره به دلتنگی‌های ادامه‌دار این کودک افزود: «هنوز هم وقتی کم می‌آورد، قاب عکس برادرش را بغل می‌کند و گریه می‌کند و می‌گوید من داداش علی را می‌خواهم. تنها جایی که خیلی خوشحال می‌شود، وقتی است که به مزار علی می‌رویم.»

پسر شهیدم از حقوقش برای کودکان بهزیستی کنار می‌گذاشت

منصوره زین‌العابدین در ادامه از علاقه علی به کودکان بهزیستی گفت و توضیح داد که پسرش نیز به‌صورت داوطلبانه در شیرخوارگاه حضور پیدا می‌کرد.

او اظهار کرد: «علی هفته‌ای یک روز به شیرخوارگاه می‌رفت و با بچه‌ها بازی می‌کرد. وقتی شهید شد، بچه‌ها به او عمو علی می‌گفتند و ناراحت بودند که عمو علی شهید شده است.»

به گفته این مادر شهید، علی در رسیدگی به امور درمانی امیرعباس و سایر کودکانی که مهمان خانواده بودند، نقش فعالی داشت.

زین‌العابدین گفت: «علی همیشه بخشی از حقوقش را برای بچه‌ها کنار می‌گذاشت و هزینه درمانشان را می‌داد. وقتی از سر کار برمی‌گشت، اگر می‌دید من خسته‌ام یا کارهایم مانده، با اینکه خودش خسته بود، کمکم می‌کرد.»

او افزود: «بعد از شهادتش، من و پدرش همیشه می‌گوییم شاید علی رزق شهادتش را از همین بچه‌های یتیم گرفته بود.»

در سوگ پسرم بودم، اما نگذاشتم کودک بیمار به بهزیستی برگردد

این مادر شهید در ادامه گفت‌و‌گو به روز‌هایی اشاره کرد که همزمان با شهادت علی، نگهداری از یک کودک هشت‌ماهه مبتلا به فلج مغزی (CP) را نیز بر عهده داشت.

او توضیح داد که حدود یک ماه پس از جدایی از نوزاد قبلی، با توجه به احتمال آغاز دوباره جنگ، درخواست میزبانی کودک دیگری را مطرح کرده و مسئولیت نگهداری از نوزادی با مشکلات شدید حرکتی را پذیرفته بود.

زین‌العابدین گفت: «وقتی علی شهید شد، هنوز آن کودک در خانه ما بود. خودش نیاز به درمان و مراقبت ویژه داشت. از بهزیستی مرتب می‌گفتند شما داغدار هستید، شرایط نگهداری از بچه را ندارید و بهتر است او را برگردانید.»

او با بیان اینکه بار‌ها از شدت خستگی و فشار روحی احساس ناتوانی کرده بود، افزود: «واقعاً بعضی شب‌ها کم می‌آوردم، اما دلم نمی‌خواست آن بچه را به شیرخوارگاه برگردانم. می‌گفتم اینجا می‌ماند تا خانواده‌ای برایش پیدا شود.»

دستی که در تاریکی روی شانه مادر شهید نشست

زین‌العابدین یکی از خاطرات ماندگار خود در روز‌های پس از شهادت علی را این‌گونه روایت کرد: «یک شب از شدت خستگی و ناراحتی آرام گریه می‌کردم. همه‌جا تاریک و ساکت بود که احساس کردم دستی روی شانه‌ام گذاشته شد.»

او ادامه داد: «آن دست به نظرم مردانه آمد، اما وقتی چشم‌هایم را باز کردم، دیدم دست کوچک امیرعباس است.»

این مادر شهید گفت که آن لحظه برایش معنای خاصی داشت: «احساس کردم شاید خدا می‌خواست نشانه‌ای به من بدهد که حواسم به تو هست و توان ادامه این مسیر را به تو می‌دهم.»

مادر شهیدی که باز هم می‌خواهد کودکی را به خانه بیاورد

منصوره زین‌العابدین در پایان گفت‌وگوی خود در «سمفونی ایران» اعلام کرد که با وجود شهادت فرزندش و دشواری‌های نگهداری از امیرعباس، همچنان قصد دارد میزبان کودک دیگری از بهزیستی باشد.

او گفت: «حدود یک ماه است که درخواست داده‌ام دوباره کودکی را به خانه بیاوریم و از او نگهداری کنیم. هنوز بهزیستی موافقت نکرده و می‌گویند بهتر است کمی از شرایط داغداری‌تان بگذرد، اما ما درخواست داده‌ایم و در فهرست انتظار هستیم.»

زین‌العابدین با اشاره به تجربه‌های خود در نگهداری از کودکان بهزیستی تأکید کرد: «همیشه می‌گفتم هر چیزی زکاتی دارد. زکات اینکه خدا به من دو فرزند سالم داده، این است که کودکی را که به درمان و مراقبت نیاز دارد، از بهزیستی بیاورم و به آغوش خانواده برگردانم.»

او همچنین با مرور سال‌هایی که بار‌ها به کودکان تحت مراقبتش دل بسته و سپس از آنها جدا شده بود، گفت که اکنون احساس می‌کند آن تجربه‌ها در تحمل داغ فرزندش به او کمک کرده‌اند.

روایت منصوره زین‌العابدین در «سمفونی ایران»، روایت مادری است که هنوز حسرت آخرین آغوش پسرش را در دل دارد؛ مادری که در کنار دلتنگی برای علی، همچنان از امیرعباس مراقبت می‌کند و منتظر است بار دیگر در خانه‌اش را به روی کودکی از بهزیستی باز کند.

خبرگزاری دانشجو

این مطلب برایت مفید بود؟

دیدگاه‌های شما

۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است. شما آغازگر گفت‌وگو باشید.

مطالب مرتبط

همهٔ مطالب این دسته